آتش دل...
این راه چیست؟
راه عشق است
راهی که من در آن گم گشتم
من در تنهایی و در راه عشق خود گم گشتم
راهی بی پایان راه بی برگشت
ای پناه بی پناهان مرا یاری کن
کوچه باغ بهار زندگي مي روم و پيچکي مي شوم بر تن احساس تو
این راه چیست؟
راه عشق است
راهی که من در آن گم گشتم
من در تنهایی و در راه عشق خود گم گشتم
راهی بی پایان راه بی برگشت
ای پناه بی پناهان مرا یاری کن
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
حق چشای من نبود محکوم گریه واسه تو
داغ نبودت به دلم آخ!چی بگم برای تو
چطور دلت اومد بری؟این التماسا کم بودن
یا این دستای عاجز من لایق خواهش نبودن
بغض صدامو نشنیدی؟وقتی بهت گفتم نرو
گذشتی و تو بی خیال بستی به روم هرچی ....
هرچی بدی کردی به من دلم نیومد که برم
خوب میدونم که نمیای اما هنوز چشم به راهم
به چشمانت بياموز كه هر كسى ارزش ديدن ندارد
به دستانت بياموز كه هر گلى ارزش چيدن ندارد
به قلبت بياموز كه هر كسى كنج ان جاى ندارد

خدایا من در کلبه فقیرانه خود چیزی دارم / که تو در عرش کبریایی خود نداری /
من چون تویی دارو و تو چون خود نداری. « دکتر علی شریعتی »
اگر تنهاترين تنها شوم...باز خدا هست...او جانشين همه نداشتن هاست.... مهندس اصغر رضایی

مست مستم امشب
و در این تاریکی
دست تو سبکتر از باده مستی تنم را میپیماید
من در این پرده تاریک
در پی کورسویی از نور
کورکورانه جستجو میکردم
به ناگه خورشید ظهر تابستان را دیدم
و خودم را در زیر درخت در میان باغچه
که تشعشع نور را از میان برگها تمنا میکردم
آری، این منم
و هنوز تو را از اولین برخورد به یاد دارم...

براي عشق تمنا كن ولي خار نشو. براي عشق قبول كن ولي غرورتت را از دست نده . براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو. براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه. براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن . براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير . براي عشق وصال كن ولي فرار نكن . براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن . براي عشق بمير ولي كسي رو نكش . براي عشق خودت باش ولي خوب باش
برای تویی که نمیشناسمت
امروز باز هم در کوچه باغ های بی قرار دلم قدم میزدم من بودم وصدای پرندگان وعشق که از آسمان
دلم می بارید و از بال پرندگان می چکید .گفتم زیر این چتر بزرگ آسمان می نشینم ولحظه ای زندگی
می کنم . اما غم دوری تو روی سرم آوار شد.وعشق به انتها رسید.کاش می شد؟ زندگی را ...بودن
را...نفس کشیدن را بدون تو تجربه کرد.........
کاش می شد ...............
نگرشهاي خوب به زندگي